تنها دليل زنده بودنم

 

سلام به وبلاگ عرفان خوش اومدين  

 

 

                               




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 28 مهر 1393 | | نویسنده : مامان گل پسر |

چهارشنبه 96/6/1 پشتيبان عرفان ( خانم عيوض زاده )از كانون قلم چي زنگ زد كه پنجشنبه يه جشني براي قبولين ششم گرفتيم و خواست حتما عرفان همراه پدر و مادرش در جشن حضور داشته باشه. رضا گفت من خسته ام و نميتونم بيام و من و عرفان دوتايي رفتيم جشن .

جشن رو در يكي از سينماهاي شهر گرفته بودن كه بيشتر از 700 نفر جمعيت حضور داشت.

                                           

مجري برنامه ضمن تبريك به بچه ها و پدر و مادرشون گفت اسم هر كس رو كه ميخونم تا بياد و جايزه اش رو بگيره   لطفا پدر و مادرش هم به احترام خودشون و فرزندشون ، از  جاشون بلند بشن . خيلي مراسم باشكوهي بود . خدا ميدونه وقتي اسم عرفان رو صدا كردن با چه افتخاري از جام بلند شدم .

                  

 عرفان به حدي خوشحال بود كه حد و اندازه نداشت . اولين باري بود كه اونهمه جمعيت يكجا تشويقش ميكردن .

                                                               

مجري برنامه گفت چند روز پيش هم جشن قبولي نفرات زير10 رو گرفته بوديم كه يه لحظه با خودم فك كردم حالا اون پدر و مادري كه فرزندشون رتبه يك  كشور شده چه افتخاري كردن وقتي اسم فرزندشون خونده شد .

                           

از كانون قلم چي ممنوم كه همچين جشني برا بچه ها گرفت و يه روز خوب و به ياد موندني در  خاطراتشون ثبت كرد  و مهمتر از همه اعتماد به نفسشون رو بالا برد . محبت




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 4 شهريور 1396 | | نویسنده : مامان گل پسر |

خردادماه وقتي از شمال برميگشتم و يه سر رفتيم سرعين ، همونجا بوديم كه از اداره  برام اس ام اس اومد كه هرچه سريعتر براي تعيين وقت استفاده از مهمانسرا مراجعه فرماييد. گفتم امسال دوبار اومديم شمال و بسه ديگه . نميرم دنبال تعيين وقت . اما عرفان و باباش اصرار كردن كه نه برو ثبت نام كن ما اونجا رو دوست داريم و من با توجه به كار خودم و كلاسهاي عرفان ، آخر مردادماه رو انتخاب كردم .

ميخاستيم جمعه صبح خيلي زود را بيفتيم و صبحانه رو هم تو راه بخوريم اما طبق معمول  تا ساعت12 طول كشيد و تا وسايل رو بزاريم تو ماشين شد 12:30 و ما همچنان بدون صبحانه بوديم . ساعت يك و نيم نزديكهاي سراب نگه داشيم و صبحانه خورديم( سعي كرديم جاي خلوتي باشه كه كسي نبينه ما داريم صبحانه ميخوريم . چون وقت نهار بود خندونک)

بعد رفتيم حيران و نهارمونم اونجا خورديم و يه مدت طولاني استارحت كرديم اونجا و چون خاله وحيده هي زنگ ميزد و اس ام اس ميداد كه منتظرتونيم پس كجاييد ، رفتيم و شب رو در ليسار در ويلاشون مونديم . دايي مامانم هم هي زنگ ميزد كه پيش خاله وحيده زياد موندين الان نوبت ماست بياييد لنگرود ويلاي ما . ( بس كه ما محبوبيم خنده) رضا بهش گفت كه چون دير راه افتاديم ،نميتونه يكسر تا لنگرود رانندگي كنه و ازمون قول گرفت كه نهار بريم پيششون . صبح زود هم زنگ زد كه دير نكنيد زود بياييد . خودش هم كلي راه اومده بود پيشوازمون. رفتيم ويلاشون و ديديم يك نهار تدارك ديدن كه آدم دهنش باز ميمونه . خيلي خيلي زحمت كشيده بودن . همه چي عالي بود اما يه ماهي قزل آلا به عنوان پيش غذا كبابي كردن كه مني كه ماهي دوست ندارم دوبار كشيدم و خوردم . ( عرفان و رضا هم ميگفتن زود باش دستور پخت و آماده سازي  اين ماهي رو ياد بگير ) سبزيجات و ادويه هايي كه ريخته بود خيلي طعم جالبي به ماهي داده بود.

يه حوض كوچولو هم در ويلاشون بود كه عرفان همون اول پريد توش و به منم ميگفت مامان بيا با هم شنا كنيم :

از لنگرود تا رامسر ( مهمانسراي ما ) حدود يك ساعت و ربع راه بود .. رفتيم و اتاقمون رو تحويل گرفتيم خيلي تميز بود . از دفعه ي قبل كه چهار سال پيش رفته بوديم خيلي تميز تر بود .

وسايل رو كه آورديم داخل دويديم و رفتيم ساحل ديديم بعله همه داخل آب هستن و  ما هم رفتيم تو دريا و خنك شديم .

فردا صبح رفتيم جواهرده كه راهش خيلي قشنگ بود و خود جواهر ده خيلي سرد و خنك بود طوري كه عرفان سردش شده بود .

از ساعت 4 هم باز رفتيم دريا و تا آخر شب تو آب بوديم .

دوشنبه صبح هم رفتيم كاخ رامسر ازش ديدن كرديم . كه خيلي برامون جالب بود .

بعد از ظهرشم دريا .( البته چون موقع شنا گوشي هامونو با خودمون نميبرديم ساحل، نتونستم هيچ عكسي از شنا و قايق سواري عرفان بگيرم.( همون قايق بادي اش )كه سه تايي به نوبت سوارش ميشديم .

تو دريا رضا با يه آقايي آشنا شد كه همكارم بود و اون آقا بهش گفت از راه انزلي نرو از راه رشت برو به قزوين و آزاد راه و راحت برو . زودتر ميرسي . مام به حرفش گوش داديم اما هرچي ميرفتيم راه طولاني تر ميشد و هي من به اون آقا لعنت ميفرستادم كه راهنمايي ات بخوره سرت . خندونک بعدا تو نقشه ديديم كه چقدر راهمون زيادتر شده به لطف و راهنمايي اون آقا . ديگه تصميم گرفتيم به راهنمايي هيچ كس توجه نكنيم .




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 2 شهريور 1396 | | نویسنده : مامان گل پسر |

طبق قولی که خیلی وقت پیش به عرفان داده بودم امروز رفتیم باغلارباغی . رفتمو عرفان رو از کلاس والیبال برداشتم و رفتیم سایه و سینا رو هم برداشتیم و چهارتایی رفتیم باغلارباغی.

اول از همه عرفان گفت سوار سفینه بشیم که  من الانم که برگشتیم خونه باز سرم داره گیج میره.غمگین

بعدشم چرخ و فلک و ... که من چون بعد از  سفينه به حد كافي سرم گیج میرفت و تلو تلو ميخوردم ، نمیخاستم سوار وسايل ديگه بشم اما چون عرفان ناراحت میشد مجبور شدم سوار بشم . یادش به خیر وقتی منم سن عرفان بودم و مامانم میگفت سرم گیج میره خنده ام میگرفت و با خودم میگفتم آخه چطور ممکنه آدم سرش گیج بره. مگه چیه که . جمعش چند دور میچرخیم . بین خودمون باشه شاید فک میکردم مامانم سوسول بازی در میاره که میگه سرم گیج میره و سوار هیچی نمیشه.اما الان کاملا درک میکنم مامانم چی میگفت و چرا سوار وسایل شهربازی نمیشه.

منم هرچقدر میگفتم عرفانم من سوار نمیشم  اما عرفان قبول نمیکرد و قهر میکرد که یه روز منو آوردی شهر بازی نمیزاری خوش بگذره. اگه تو نیای منم سوار نمیشم.خلاصه کاری کرد که من مجبور شدم سوار همه چی شدم. غمگین ( نتيجه اخلاقي : من بچه ي بهتري بودم چون وقتي مامانم مگفت نه سوار نميشم ، من قبول ميكردم و اصرار نميكردمراضی)

نتيجه اخلاق دوم : بين وسايل شهر بازي ،سفینه از همشون بدتره چون من الانم که این پست رو مینویسم هنوز حس میکنم سوار سفینه هستم و دارم میچرخم .گیج

اونقدر خلوت بود كه نيم ساعت منتظر ميشيدم تا بلكه دوسه نفرم بياد و دستگاه شروع به كار كنه

      

  

   

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 22 مرداد 1396 | | نویسنده : مامان گل پسر |

عرفان در باغ عمو مهدي  :

و اينجا هم عرفان در ويلاي همكار بابام كه تمام قسمتهاش خيلي خوشگل و باسليقه است :

 

                     

                

خدايا ما كه خودمون ويلا و باغ نداريم. به باغ و ويلاي اطرافيانمون بركت بده كه ما هم استفادشو ميبريم خندونک




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 14 مرداد 1396 | | نویسنده : مامان گل پسر |

امسالم به لطف و ياري خداوند مهربون ، عرفان كلاس ششم رو تموم كرد . امسال سخت ترين و حساس ترين سال تحصيليش  بود . به خاطر برگزاري آزمون ورودي مدارس تيزهوشان و  نمونه دولتي ،  وقت آزاد كمتري داشت. معلمش اونقدر كتاب كمك درسي گفته بود بخريم كه من وقتي برا كنكور درس ميخوندم اينهمه كتاب نداشتم. ( كتابهاي مبتكران و مهندس فتحي و كرك و ديل و  واله و.......)

 اوايل ارديبهشت ماه بود  كه آزمون تيزهوشان برگزار شد و  گفتن نتايجو بعد از آزمون نمونه دولتي  اعلام خواهند كرد. 

از آخر ارديبهشت ماه كه ابتدايي ها  تعطيل شده بودن و بچه ها در محوطه بازي ميكردن عرفان دلش ميخواست باهاشون بازي كنه اما من اجازه نميدادم و ميگفتم عزيزم تو بايد درس بخوني و تست بزني .

دلم براش خيلي ميسوخت كه مجبورش ميكردم بشينه و درس بخونه ( حتي شده به صورت تلفني و كنترل از راه دورخندونک) . بخشي از كتاب رو براش تعيين ميكردم و ميگفتم بخون تا من از سر كار برگردم ازت بپرسم . وقتي  ازش درس ميپرسيدم اونقدر  خوب جواب ميداد كه لذت ميبردم . همه ي جدولها و پاورقي ها و نقشه هاي جغرافي و... رو ازبر بود .

بهش ميگفتم  خدا  هر بنده  اش رو كه زحمت بكشه بي مزد نميزاره . ميگفتم تو كه اينهمه تلاش ميكني حتما نمونه قبول خواهي شد و هي بهش روحيه ميدادم و از جايزه هايي كه بعد از قبولي براش خواهيم خريد ميگفتم . اما ته دلم نگران بودم كه خدايا اگه قبول نشه چيكاركنم ؟ اگه افسرده بشه چيكار كنم ؟ نميخاستم عرفان غصه بخوره .

معلمشون ( خانم فرجادنيا) هم هي به خونه ي مامانم اينا زنگ ميزد و ميگفت نكنه عرفان مغرور بشه و بگه بلدم و درس نخونه. همش راهنمايي ميكرد و به مامان سفارش ميداد كه عرفان كدوم كتابا رو بيشتر بخونه . ( حالا خودمم علتش رو نميدونم كه چرا به خودم زنگ نميزد و به خونه مامان زنگ ميزد خندونک) عرفان در تمامي مسابقات علمي كه تو مدرسه شون برگزار ميشد يا نفر اول بود يا نفر دوم و وقتي من زياد گير ميدادم درس بخون ميگفت مامان من همه چي رو بلدم اينم سند .چشمک

 بالاخره  9 تيرماه  شد و روز امتحان نمونه دولتي رسيد و عرفانو برديم برا امتحان . منم بيرون مدرسه ايستاده  بودم و دعا ميكردم ( اون لحظه حال مامانم رو فهميدم كه وقتي من سرجلسه كنكور  بودم چي كشيده ترسو) .  وقتي امتحانش تموم شد هم عرفان و هم من نفس راحت كشيديم  و گفتيم هر چي بود تموم شد و از فردا ديگه گردش و تفريح و تلويزيون و بازي و مهموني ازدم  آزاااااااااااد . جشنجشنجشن

 بعد از امتحان ، ديگه بايد منتظر جواب مينشستيم .  من و بابام خيييييييييييييييييلي اميدوار بوديم كه عرفان از تيزهوشان قبول خواهد شد اما وقتي نتايج اومد در كمال ناباوري ديديم تيزهوشان قبول نشده غمگین. من خيلي ناراحت شدم و  غصه ها خوردم اما عرفان عين خيالش نبود و ميگفت مامان نگران نباش من نمونه دولتي قبولم . اما از اونجايي كه تيزهوشان رو هم ميگفت خوب دادم و قبول نشد ، من نگران بودم كه نكنه نمونه هم قبول نشه و همش استرس داشتم . ترسو

اما به لطف و ياري خدا گفته ي عرفان درست از آب دراومد و نمونه قبول شد و چند روز پيش از مدرسه زنگ زدن كه خانم  فردا مداركتون  رو بياريد برا ثبت نام و   عرفان و بابا و مامانم سه تايي رفتن تا ثبت نام رو نهايي كنن . من قبولي عرفان را مديون زحماتي هستم كه باباي گلم برا عرفان كشيده . به قول عمه ي عرفان ،قبولي عرفان رو بايد به بابام تبريك گفت نه به عرفان ( بابا جونم دست گلت درد نكنه محبت)

خدايا ممنونم ازت . خدايا شكرت كه زحمتهاي عرفان و بابام رو بي نتيجه نذاشتي.محبت

   

همون شب به خاطر قبولي عرفان ، همراه عمو محمد اينا و نگين اينا همگي رفتيم  شام ائل گلي  و  تو سفره خونه سنتي نشسته بوديم كه يه  خواننده با تار  وارد شد و با خوندن آهنگ تركي روحيه مون رو تازه كرد .

عمو محمد و بابا  بهش پول ميدادن و ميگفتن بخون به خاطر سلامتي عرفان و اون بيچاره هم هر چي بلد بود خوند . بعد از شام هم رفتيم يه جايي نشستيم  و كيكي رو كه خودم پخته بودم همراه چاي خورديم

http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/cakesmileyf.gif

و در كل يه شب به ياد موندني شد برامون .

عمو محمد  براي جايزه ي عرفان ،دو تا تراول داد و نگين اينا هم براش ديكشنري انگليسي آكسفورد رو كه ميخواست خريده بودن . بابام هم قراره براش گوشي بخره . اون يكي بابا بزرگش هم تبلت  و منه بيچاره هم دوچرخه .چشمک به عمه ها و عموش و بقيه كه ميپرسن جايزه چي بخريم برات ؟ميگه شما زحمت نكش هيچي نميخواد بخري فقط پولش رو بدي كافيهخندونک .

خدايا ممنونم كه دل ما رو شاد كردي . ايشالا دل تمامي بنده هات شاد باشه.     

                            




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 7 مرداد 1396 | | نویسنده : مامان گل پسر |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 18 خرداد 1396 | | نویسنده : مامان گل پسر |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 18 خرداد 1396 | | نویسنده : مامان گل پسر |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 12 خرداد 1396 | | نویسنده : مامان گل پسر |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 10 خرداد 1396 | | نویسنده : مامان گل پسر |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 9 خرداد 1396 | | نویسنده : مامان گل پسر |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 31 صفحه بعد