عرفان عرفان ، تا این لحظه: 21 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

تنها دليل زنده بودنم

روروئك

گاهی هم که خواب نبودی و اجازه نمیدادی به کارهام برسم مي ذاشتمت تو روروئك تا بتونم تو مدتي كه داخل اون هستي به كارهام برسم و غذا درست كنم و شست و شو رفت و روب و ... را انجام بدم كه الحمداله باززززززم اجازه نميدادي 😉 چون  يك كمي كه ميگذشت از اينكه نميتونستي شلوغي كني حوصله ات سر مي رفت و گريه مي كردي كه بر دارمت . ...
9 فروردين 1391

هفت ماهگی

هفت ماهگي : پسرم من فقط زماني فرصت ميكردم به كارهام برسم و غذا درست كنم كه خواب بودي. ميذاشتمت داخل ننو و نميتونستي حتي وقتي بيدار شدي بياي پايين و گريه ميكردي تا من بيام بردارمت .  البته بايد دست مي جنبيدم و قبل از اينكه بيدار بشي كارهام را تموم ميكردم كه در غير اين صورت بدون غذا مي مونديم . ......................  بعدا نوشت : اين عكس هم يه روز در اتاق خاله از بس شلوغي كردي رو فرش خوابت برده بود و نگين خوشش اومده بود و عروسك چيده بود كنارت و ازت عكس گرفته بود . ...
7 فروردين 1391

اولين كلمه اي كه به زبون آوردي

خيلي تلاش مي كردي برای حرف زدن و يك چيزهاي نامفهومي را به زبون مي آوردي  تا اينكه بالاخره وقتي 11 ماهه بودي گفتي" ماما"  احساس كردم انگار دنيا را به من دادند.  . بابا خونه نبود خبرش كردم و گفتم پسرمون حرف زد بابا هم كلي خوشحال شد اما انتظار داشت به جاي "ماما " ميگفتي بابا .   اونقدر  از حرف زدنت خوشحال بوديم كه حسي بالاتر از حد موفقيت تو المپيك بهمون دست داده بود . آفرين پسرم كه هميشه باعث افتخار مامان و بابايي.  تو را روي شكم رو زمين ميذاشتيم و بابارضا گوشي موبايلش را ميذاشت يك كمي دورتر و تو تلاش مي كردي كه بتوني بهش برسي و برداي . بالاخره تلاشت نتيجه داد و تو تونستي...
5 فروردين 1391

حموم و آبتني

برخلاف خيلي از بچه ها كه از آب و حموم مي ترسن تو هميشه از آب خوشت ميومد و حموم را خيلي دوست داشتي . اين هم چند تا عكس :                                                                                         ...
5 فروردين 1391