انتخاب اسم عرفان
اولين روزي كه تونستي چند قدم راه بري
روروئك
گاهی هم که خواب نبودی و اجازه نمیدادی به کارهام برسم مي ذاشتمت تو روروئك تا بتونم تو مدتي كه داخل اون هستي به كارهام برسم و غذا درست كنم و شست و شو رفت و روب و ... را انجام بدم كه الحمداله باززززززم اجازه نميدادي 😉 چون يك كمي كه ميگذشت از اينكه نميتونستي شلوغي كني حوصله ات سر مي رفت و گريه مي كردي كه بر دارمت . ...
هفت ماهگی
هفت ماهگي : پسرم من فقط زماني فرصت ميكردم به كارهام برسم و غذا درست كنم كه خواب بودي. ميذاشتمت داخل ننو و نميتونستي حتي وقتي بيدار شدي بياي پايين و گريه ميكردي تا من بيام بردارمت . البته بايد دست مي جنبيدم و قبل از اينكه بيدار بشي كارهام را تموم ميكردم كه در غير اين صورت بدون غذا مي مونديم . ...................... بعدا نوشت : اين عكس هم يه روز در اتاق خاله از بس شلوغي كردي رو فرش خوابت برده بود و نگين خوشش اومده بود و عروسك چيده بود كنارت و ازت عكس گرفته بود . ...
اولين كلمه اي كه به زبون آوردي
خيلي تلاش مي كردي برای حرف زدن و يك چيزهاي نامفهومي را به زبون مي آوردي تا اينكه بالاخره وقتي 11 ماهه بودي گفتي" ماما" احساس كردم انگار دنيا را به من دادند. . بابا خونه نبود خبرش كردم و گفتم پسرمون حرف زد بابا هم كلي خوشحال شد اما انتظار داشت به جاي "ماما " ميگفتي بابا . اونقدر از حرف زدنت خوشحال بوديم كه حسي بالاتر از حد موفقيت تو المپيك بهمون دست داده بود . آفرين پسرم كه هميشه باعث افتخار مامان و بابايي. تو را روي شكم رو زمين ميذاشتيم و بابارضا گوشي موبايلش را ميذاشت يك كمي دورتر و تو تلاش مي كردي كه بتوني بهش برسي و برداي . بالاخره تلاشت نتيجه داد و تو تونستي...
حموم و آبتني
برخلاف خيلي از بچه ها كه از آب و حموم مي ترسن تو هميشه از آب خوشت ميومد و حموم را خيلي دوست داشتي . اين هم چند تا عكس : ...







