اولين كلمه اي كه به زبون آوردي
خيلي تلاش مي كردي برای حرف زدن و يك چيزهاي نامفهومي را به زبون مي آوردي تا اينكه بالاخره وقتي 11 ماهه بودي گفتي" ماما" احساس كردم انگار دنيا را به من دادند. . بابا خونه نبود خبرش كردم و گفتم پسرمون حرف زد بابا هم كلي خوشحال شد اما انتظار داشت به جاي "ماما " ميگفتي بابا .
اونقدر از حرف زدنت خوشحال بوديم كه حسي بالاتر از حد موفقيت تو المپيك بهمون دست داده بود .
آفرين پسرم كه هميشه باعث افتخار مامان و بابايي.

تو را روي شكم رو زمين ميذاشتيم و بابارضا گوشي موبايلش را ميذاشت يك كمي دورتر و تو تلاش مي كردي كه بتوني بهش برسي و برداي . بالاخره تلاشت نتيجه داد و تو تونستي چهار دست و پا راه رفتن را ياد بگيري و شيطونيات بيشتر شد . ديگه كاملا خود مختار شده بودي و ميتونستي هرجاي خانه دلت ميخواست بري كه آشپزخانه جزو مورد علاقه ترين جاهات بود . چون مي رفتي سر كابينت ها و هرچي قابلمه داشتم را در مي آوردي . نميدونم چرا با وجود اون همه اسباب بازي ، باز علاقه به قابلمه و تابه هاي من داشتي ؟؟؟ هيچ چيز هم نميتونست مانع ات بشه . پشتي گذاشتم جلوي اوپن آشپزخونه اما اون را مي انداختي و میومدی داخل. در كمدها را هم با هرچي ميبستم باز مي كردي . الهي مامان قربون شلوغيت بره که شلوغیات هم برام شیرین و لذت بخش بود.🥰



اولين كلمه اي كه به زبون آوردي 

